نادانی
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:51
صادق که باشی متوجه میشی هیچ کس جز جهل خودت بهت آسیب نمیزنه. دیگران فقط وسیله هستند، ما از خودمون لطمه میخوریم.
شکلی از زندگی
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:51
در هر ترک وابستگی و فقدان و طرد شدنی یک آزادی هست .آزادی لزوما بخش خوب ماجرا نیست، خاصه آنکه ندانیم با آن چه کنیم.
قواعد بازی
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 18:51
عزیزترینم، به یاد داشته باش هیچ کس به ما قول نداده که عادلانه و منصفانه با ما رفتار کنه. با این همه از دوست داشتن و بودن کنار دیگران صرف نظر نکن.
کم اما همیشه
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:36
در یک سنی عشق همه چیز است اما کمی بعدتر محاسبات تغییر میکند. بعدتر هیچ ویژگی ای چنان اغراق شده ستایش نمیشود که همه چیز باشد، خیلی ها را دوست داریم اما آن را که دوست تر داریم آگاه تر و قابل اعتمادتر است و فضائلی دارد که گره گشاست در هر تنش و پیچِ تندی.فضائلی که بخشی از آن مهارت های تداوم رابطه ست.
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد*
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:36
یه صدایی درونم میگه: فاطمه! این دفعه میشه؛ میتونی دختر....انگار یه شعله ی کوچیک روشن شده که دلگرمم کرده به خودم.الان وقت خوبیه که زندگی لبخند بزنه.* حافظ
دوردستِ بعید
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:36
پلک هام که به هم میرسند خوابت را می بینم؛ نه خوابِ بچگی ها که به شوق دیدنت می آمدم خانه مادربزرگ و می نشستم بالای سرت با موهات بازی میکردم تا بیدار شوی. خوابِ این نزدیکی ها ...من آدم ضعیفی بودم نتوانستم به دوست داشتنت ادامه بدهم در حالی که عیب هایت عیان بود. وحالا ماه تولد توست. تولدت مبارک دشمنِ دو...
دومینو
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:36
رفتار بد دیگران اغلب محصول ناآگاهی و خطاهای ماست در ارتباطات و برخوردها.اگر متوجه بشیم چه کردیم قطعا تعجب میکنیم از خرابیهایی که آغازگرش خودمون بودیم.
۲۶ سالگی
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:36
زیبایی این سن برای من این بوده که هرچی رو خواستم موکول کنم به وقت دیگه ای حس کردم حالا وقتشه که انجام بشه، هر تغییر و اصلاح و تازه شدنی؛ هر جدایی و آغاز و ادامه دادنی...برای من این شکلی بوده ۲۶ سالگی :)
بخشی از من
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 9:45
کلی فریاد میزنه بعد کلماتش بین صدای گریه ش گم میشه؛ اشکهاشو پاک میکنم میگه نکن ولم کن. خنده م میگیره از کارهاش؛ میگم دخترجون تو کِی میخوای بزرگ بشی، حرف بزن به جای داد و گریه . بغلش میکنم و فکر میکنیم کی بزرگ میشه این دخترکوچولوی سی و پنج ساله!
مرا کم اما همیشه دوست داشته باش*
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 9:45
در یک سنی عشق همه چیز است اما کمی بعدتر محاسبات تغییر میکند. بعدتر هیچ ویژگی ای چنان اغراق شده ستایش نمیشود که همه چیز باشد، خیلی ها را دوست داریم اما آن را که دوست تر داریم آگاه تر و قابل اعتمادتر است و فضائلی دارد که گره گشاست در هر تنش و پیچِ تندی.فضائلی که بخشی از آن مهارت های تداوم رابطه ست.
غبارِ غم برود ، حال خوش شود خافظ
-
تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 10:04
سفر بود.نمیشد هر روز تماس بگیرم بگویم دلتنگم.وقت نداشت.چند برگه آ چهار چسباندم به داخلِ کمد و روی کاغذها شرح حال مینوشتم.هجده روز بعد که برگشت دید.جلویِ کمد نشسته بود میخواند و قطره قطره میچکید روی کلمات.
جشنِ بلوغ
-
تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 10:04
تازه یادگرفتم میشود آدمها را دوست داشت و برایشان نمرد. میشود کنارشان باشم و همه چیز خوب باشد اما سطحی و معمولی باشم و عمیق نشوم.میشود از بودنشان خوشحال باشم اما نبودنشان غمگینم نکند و اصلا مهم نباشد! کلی درسِ سخت یاد گرفتم.
آرامش
-
تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 10:04
وقتی به جهل آدمها ایمان میاری دیگه سعی نمیکنی چیزی رو تغییر بدی.وقتی متوجه میشی توضیح دادنت از سر ضعفه دیگه چیزی رو توجیه نمیکنی.
تناسب
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 3:21
باور کردم پادشاه فصل ها پاییز است و بهار عمر میانسالی :)
در انتظارم که با تو گویم حدیث هجران را*
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 3:21
حرف هایی هست که اگر بگویم دلت چهل منزل دور میشود از منو اگر نگویم خیانت کردم به حرف هایی که امانت توست نزدِ من.با نزدیک و دور بودنت؛ با این نداشتنِ در عینِ داشتن چه کنم!
نجات بخش
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 5:41
از هر مهمانی ای که برمیگردیم تا مدتها سرحال است از دیدن همه کنار هم؛ شلوغی را دوست دارد. من اما شبیه خانه های بعد از مهمانی؛ وقتی برمیگردیم روحم نامرتب است. میخزم در خلوتم که خودم را از نو بچینم.
اگر صدای افکارِ همدیگر را می شنیدیم
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 5:41
میگفت" تو همه ی این سال ها با هیچ کس انقدر خودم نبودم، هر چی هست بهت میگم."من دلم میخواست همان آدمی که دیگران می دیدند ببینم. دیگران در او یک فرشته می دیدند و من یک آدم! دیگر فهمیده بودم در زندگی هرکس کلی حقیقت وجود دارد که دانستنش به کار ما نمی آید.
خیالِ مجسم
-
تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 22:30
نشسته بود روبه روم و من داشتم به دختری نگاه میکردم که پیش ترها میشناختمش... آدم تازه ای شده بود، هر چه بیشتر میگفت به چشمم زیباتر می آمد. بالغ تر فهیم تر و دلبرتر.
باش و بمان
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 17:51
امیدوارم نیچه اشتباه گفته باشه و در صحت باشی. برای سلامتیت دعا میکنم. لطف کن از حال خودت به من خبر بده؛ سخت نگرانت هستیم.
چرا نه در پیِ عزمِ دیار خود باشم*
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 17:51
گفت چه آرزویی داری؟ یه لیست از موارد مختلف گفتم.گفت اینها وظایفت هست، آرزو چی؟ برای خودت فقط.الان از آن پاییز پنج سال گذشته و من یاد گرفتم چیزهایی که فقط به کار خودم می آید و نه دیگران، بی مصرف نیست.*عنوان از حافظ